مهرادمهراد، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

بزرگترین جوانمرد من

مهمانی خانه کیمیاجون

امروز بالاخره تونستیم با مامان جون و شما بریم خونه خاله بهار و کیمیا جون. کیمیا دختر خاله بهار تک فرزند هست و عاشق نی نی. یک ماه و نیم پیش که برای دیدن شما به خونه ما اومدند. خیلی بهش خوش گذشت و خیلی هم خوب مراقب شما بود. اون دفعه از من قول گرفت که برم خونشون تا با شما بازی کنه. هی این هفته و اون هفته می شد. تا اینکه جمعه به خاله بهار(همکارم)پیامک دادم که ما شنبه میایم. خلاصه که دیروز حمام بردمت و امروز از ساعت یک حاضر شدیم تا سه راه بیفتیم. آژانس رو خبر کردیم و با مامان جون راه افتادیم.ولی بارندگی شدید بود و خیلی دیرتر از حد انتظار رسیدیم. از موقعی که رسیدیم کیمیاجون گفت خاله کی میرید؟ دختر مهربونمون دلشوره...
6 آبان 1391

عکس های سه ماهگی

اول از دمر شدنم.که وقتی این کار رو کردم همه ذوق کردند. ببخشیدا که من با آب دهنم صدا در میارم.  من هم از گرونی زدم زیر آواز.   دست می خورم در حد تیم ملی. بیشتر علاقه به پنج تا انگشتم دارم. تا یک انگشت. ...
5 آبان 1391

تولد سه ماهگی

تولد تولد تولدت مبارک. قند عسلم دو روز پیش رفت تو سه ماه.چون دسترسی به اینترنت نداشتیم امروز که آمدیم خانه مامان جون سه ماهگیت رو تبریک میگم.(البته تو وبلاگت)من چهارشنبه سه ماهگیت رو تبریک گفتم عسلم. روزها در پی هم می گذره و تو روز به روز و من معتقدم ساعت به ساعت هم چهره ات و هم کارهات تغییر می کنه. چهارشنبه که داشتم از اداره میاومدم کوهِ جلوی خونمون رو دیدم و اشک تو چشمم جمع شد. هوا خیلی تمیز بود و کوه های اطراف پیدا بود. دوست داشتم می رفتم قله کوه و دست هامو تا جا داشت بلند می کردم و خدا رو به خاطر تمام نعمت هایی که بهم داده شکر می کردم. به خاطر داشتن تو به خاطر داشتن خانواده خوب و مهربون و به خاطر زندگی خوبم شکر می کرد...
5 آبان 1391